بابا ! پروانه ام را نگاه کن(۱)

" هشت و نیم " فلینی را دوباره دیدم و این دوباره دیدن ها در زمان های مختلف چه تاویل های جدیدی را می گشاید. تاويل بايد كه متغير با زمان باشد تا متن همچنان به زندگي اش ادامه دهد.نمونه برداري ازيك سيگنال متغير با زمان به شما نمونه اي از آن سيگنال را در همان زمان مي دهد و در آخر اين جمع نمونه هاست كه به رسيدن به يك مقدار موثر منتهي مي شود. اگر معادل سازي كنيم با يك متن كه مجموع سيگنال هاي زيبا شناختي يك اثر است مقدار موثر ( معناي غايي ) يك اثر هيچ گاه به دست نمي آيد چرا كه زمان نامتناهي ست و مجموع تاويل ها بي نهايت.
" هشت و نیم " چنان از هم گسیختگی ذهنی آقای کارگردانی را به نمایش می گذارد که تمام کاراکترها گویی در سیرکی جمع شده و برای ایشان و ما البته اجرا می کنند. مرور ذهنی کارگردان در قالب یک سیرک و یا اجرای یک سیرک در قالب ذهن کارگردان این چیزی ست که ما می بینیم و البته یک آلارم جدی برای هر مولف چه سینما چه هر چه که باشد: تالیفات ذهنی بی هیچ پرده ای باید که به زبان آید که در غیر این صورت مرگ مولف قبل از تولید متن اتفاق افتاده است.
هر چه که کهنه شود بی خود و بی جهت ارزش مند می شود اما هشت و نیم از هر جهتی ارزشمند است و کهنه هم که باشد بهتر. چه سکانسی ست سکانس همه زن ها ی زندگی آقای کارگردان در آن خانه قدیمی که حمام شراب متصلش می کند به کودکی ها و چه محشری ست سکانس آغازین فیلم.
در حاشیه عرض شود که این مهرجویی چه قدر وام دار فلینی ست در همه ی فیلم هایش مخصوصن هامون که وام دار حتا نه مقلد. به قولی: سایه ای از بونوئل و فلینی و کمی عرفان شرقی در حد بر بودن سر تیتر های این نحله فکری در دیمانسیون محدودیت های سینمای ایران می شود: داریوش مهرجویی.
۱) یکی از دیالوگ های فیلم I Am Legend كه هيچ ربطي البته به متن ندارد و فقط در انتخاب اول ديدن هشت و نيم و اين فيلم من اين را اول ديدم .