تبليغاتX
جن خوانی از روی نت
می شود تن را هم داد هم زد هم داد زد هم خورد
تن داده ایم به بار هم تن زده ایم در خواب هم خورده ایم در تاب تن 
هم هم همه ی تن داده گی 
هم هم همه ی تن خورده گی 
در گفت و گوهای دو تن
این میانه تن ها یکی فنر 
تن خوری که عالی باشد تمام نه 
فنری که عالی باشد نه
نه که دکمه وا نمی کند
فنر دلیل "نه" نمی شود
تو زیپ این شعر را به زد و بند مبند : دل بند
پشت کن به تن و رو کن : در خاک کن 
بعد سرد کن خون ات را تا آرام ببند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 21:55  توسط سعید ملک   | 

 

 

                                       

 

مطلب زیر از وبلاگ قدیمی ست که داشتم. ناخود یاد احمد رضا احمدی افتادم. خدا به خیر بگذراند. بلا که همه جوره این روزها می چرخد.

 

باز شدن پای شعر ناب هم نشین با نام احمدرضا احمدی است در تاریخ شعر معاصر.

شب حزین و من غمین و ره دراز : سال 1341 کتاب شعر طرح از احمدی، آغاز گاه موج شعر ناب می شود در تاریخ شعر معاصر. ایجاد یک فضای ذهنی دور از ذهن و معافیت کلمه از جبر روابط و مناسبات متعین.

در همان سال زبان و فضا را در کتاب آهوان باغ رضا براهنی :

شاخه ها را زده اند / برگ ها را به زمین ریخته اند / و شنیدم که زنی زیر لب اش می گفت : /

" تو گنه کاری ، باد باران زده ی زرد خزان ، تو گنه کاری " /

چه قدر که رضای براهنی آن سال ها به کلمات مجبور و فضاهای ذهنی معهود راضی بود .

 

سال 1343 روزنامه ی شیشه ای  " حرف های تو این ارزش را دارد که به یاد بماند "

مرا نکاوید / مرا بکارید / من اکنون بذری درستکار گشته ام / مرا بر الوارهای نور ببندید / از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید /.../ چشمانم را گل میخ کنید و بر هر دیواری که در انتظار یادگاری کودکی ست بیاویزید /

 

دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید / تا دستی جدا از تن خویشتن بیابم

و احمدرضااحمدی آن دست غیب را یافته بود .

 

سال 1350 : افعال عاشقانه با زمان های استعماری صرف نمی شوند را هم احمد رضا ی احمدی جدی گرفت و در من فقط سفیدی اسب را گرفتم، فضا و زبان شعر های احمدی مبتلا به تعهد ی متعهد می شود که هم شعریت خویش را ثابت می کنند و هم روی تعهدی ناب موج بازی می کنند ، شکل حضور کلمات و تشکیل فضا های ذهنی بارور شده از عینیت در این مجوعه تا آن جایی که به دستم رسیده و خوانده ام ناب به معنای خالص کلمه است و این دیگر به تعبیر براهنی در سال های 47 و 48 از شعر احمدی مناجات یک جنین نبود، فریاد اعتراض جنایت بود:

"نیلوفر کنار چوبه ی اعدام گل نداد

شب ، در سخن برادران پایان پذیرفت

پس چراغ را روشن بگذار

کسی در صبح گاه میدان

با چشمی از رنگ های دور

عبور می کند"

 

و یا

 

 " نه باغی معلق ، نه بویی از پونه ، و نه نقشی بر گلیم

شهر در مذهب خود فرو می رود

و ستون مساجد

در گرد و خاک مه صبح گاهی می لرزد

او خفته است و در ستون فقراتش

خط سرخی به سوی افق

سر باز می کند "

 

هر چند با به زعم خیلی ها حتا نام کتاب توهین آشکار به فرهنگ و زبان فارسی هم که باشد احمدرضا احمدی نام کوچی نیست. حتا اگر سیاهی اسب را هم بگرید.

 

هزار پله به دریا مانده است

که من از عمر خود چنین می گویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 22:52  توسط سعید ملک   | 

 

به رو                         به روی

              آينه ايستاد

زنی شبیه تو

اصلن خود شبیه تو

شبیه خودت که می خندی

چالی شبیه روی گونه هات

               ايستاد

چیلیت که دوست خواهم داشت را بیاور

چالیت که خواهی دوست را پر کنم

این چاله های چوله ات را هم پر کنم

               ايستاد

کم قصه کنم

آینه به درازا خواهد برد قصه را دو تا   سه تا   

زنی شبیه تو در راز است

اصلن خود شبیه تو راز های دراز است

آینه ای که تمام قد به رازها آلوده است

            ايستاد

این گونه های چال ات را مکن چوله های همه گونه ات را هم مکن

چیلیت که سر می رود از هم گشاد مکن یعنی هم نخند

دراز قصه می شود کم کم

آینه وا می شود کم کم

در چوله های پر رازت

گونه گونه چال می شوم کم کم

     آينه با تمام قد ايستاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 20:30  توسط سعید ملک   | 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد و غمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى

سال ۷۸ یا ۷۹ بود و یک مراسمی که قیصر هم حضور داشت - از هر دری شعری خوانده شد از هر

شاعری اما هر چه اصرار که قیصر بخواند نخواند... هیچ گاه یا شاید خیلی کم در مراسم های سفارشی

 شعر می خواند - یک انزوای شکوهمندی را پیشه کرده بود و بانگ سکوت اش چنان بلند بود شبیه

اعتراض که خود اعتراض بود -

" نان را از هر طرف که بخوانی نان است " برای قیصر فقط شعر نبود.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 17:13  توسط سعید ملک   | 

درست چیزی حدود ۵ یا ۶ سالی می شود سرم را به گورت نچسبانده ام بابا

دست دست

فرشته چو در آید خالی  

شور و شیرین انقلاب پوشالی

آه گربه ی عزیز بی خیالی

زیارت تاسو سو سو ها

حماقت ملی- کفش ملی - خوردو اسلامی ملی - فوتبال ملی

هشت سال سیاه

نفت نوش جان جان تان باد 

نون و پنیر و سبزی  به مفت هم نمی ارزی

دست دست

شعر دهه ی هفتاد :  این شعر ها را چه بنامیم برادران؟

مردم سالاری دینی- خریدن ژتون های ۸ ساله ی مفتی  

سیب گلوی مرا کسی انگار له کرده است

( یه جنگل ستاره داره جان جان یه جنگل ستاره داره )

طعم گیلاس= بایکوت = توبه نصوح = قصه های مجید

غول زیبای خفته خفته

نشاط - عصر آزادگان - صبح امروز یک ترم مرخصی اجباری

جن نامه - سمفونی مرده گان

شرکت صنایع دریایی ایران

پارس جنوبی 

خر طومی که زیر زمین را می مکد 

دست دست

هر بسیجی ما یک موشک شهاب است

هر چه قدر در صلح عرق بیشتری بریزیم در جنگ خون کمتری از ما ریخته خواهد شد

موشک زلزال

کوبیدن استخوان روی جمجمه خون خواری مشروع مالیات جان

آه اسنتلی کوبریک با پرتغال های کوکی ات ! غلاف تمام حلبی !

امیر : پادگان درود !

پادگان : درود امیر !

دست دست

یا حضرت عباس ! دست مرا هم به پذیر با آس  

جیپ ، کاتیوشا ، شینوک ، هوابرد ، زرهی ، پدافند ،

آه ایگنوسیا ! همه مرگ ات بر دوش

 جاده اندیمشک اهواز

پشت پادگان وطن پور .

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 20:50  توسط سعید ملک   | 

باد می وزد

میوه نمی داند

زمان افتادن او امروز است

 شمس لنگرودی که با بعضی عاشقانه هایش هم چنان در حافظه ها مانده با تاریخ تحلیلی شعر نو کار ارزشمندی ( لااقل ) برای نسل ما انجام داد. فراموش نمی کنم این ۴ جلد کتابش را با چه ولعی خواندم و خوردم و خاطره تر آنکه در آن ایام نداری چه هدیه ارزشمندی به گیر آوردم.

یاد مرتضا امیری اسفندقه هم به خیر با آن صدا و حافظه و آن مرام و البته تیپ.

اگر کسی سراغی از او دارد خبر دهد شدید آماده ارادتم.

و این هم ترانه ۳۴ از یکی از عاشقانه های شمس که دوست اش دارم.

 

الفبا برای سخن گفتن نیست 

برای نوشتن نام توست 

اعداد 

پیش از تولد تو به صف ایستادند 

تا راز زادروز تو را بدانند 

دست های من 

برای جست و جوی تو پیدا شدند 

دهانم 

کشف دهان توست.

ای کاشف آتش 

در آسمان دلم توده برفی است

که به خنده های تو دل بسته است. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 15:58  توسط سعید ملک   | 

بهار

 

گريه مي كني چند تا ؟

لاله هاي نوازشم را نمي شنوي ؟

قرقره ام مي كني چند تا ؟

خرخره ام را نمي شنوي ؟

پشت اين همه لال بازي

مرا دست انداخته اي چند تا ؟

بوي دهان شيري ات را مي مي خورم خا تا

عقل شيرين كوچك ات را دست انداخته ام قا تا

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 17:46  توسط سعید ملک   | 

و ماه نیز، که گاه نیمی از پستانش

 

از شکافِ گریبانِ ابر بیرون می زند،

 

تو را دوباره به آغوشم می آوَرَد:

 

درست وقتی احساسِ پوستت بر پوست

 

و سینه ات بر سینه ام

 

از هوشم می بَرَد؛

 

و، چون خدا، بر من می­تابی باز؛

 

و خاک ها را در من بر باد می دهی؛

 

و آتشم می­زنی؛

 

و آب ها را در من می­یابی باز.

 

تكه هايي از شعر اسماعيل خويي بود كه كجاست ؟ يادم مانده است سال ها پيش ( تمام لذت اندوختن سال ها و سال خوردگي به همين سال ها پيش گفتن اش مي ارزد ) دوستي بند بند استخوان هاي شعر خويي را دوست مي داشت ،‌ به احترام دوست !

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 20:25  توسط سعید ملک   | 

یادم شده بود که عید امسال عید نداریم چرا که سالی که از ما گذشت عزیزی را خاک سپردیم

 

 که کودکانه های زیادی از مرا هم به خودش برد :

 

خاک و خوراک  

 

خاک اول

 

هوا باب مردن است ، فتح باب بهشت ، دسته دسته حوري و پري  

 

خاک دوم

 

گفته ایم که من بعد باران روی همه ی خاک سپاری های شهر ببارد ،  بوی خاکی که باران
خورده است ، آدم را خوره  تر می کند به مرگ

 

خاک سوم

 

با یک شاخه گلایل صورتی ، چه عکس ماهی شدی پسر

 

خاک چهارم

 

عجیب بوی مورچه می آید ، بزاق مور در دهان بشر  

  

خاک پنجم

 

مرده باد می کند ، بو می گیرد ، لخت در تن اش می افتد ، خون مرده در گل گل تن اش

 کبود اما آن چه که آدم را ول نمی کند ، فکر آن چشم هایی ست که دیگر بار باز نخواهد شد

 

خاک ششم

 

هر بار که با مرده ای راه می روم ، راه نمی روم دورا دور دایره ای می چرخم همه رقم تا عقربی نیش اش بلند و کمرم بزند

 

خاک هفتم

 

مرگ بر مرگ خاطره کرده ام به خودم

راه می روم ، نشسته ام

می نشینم ، راه افتاده ام

تصمیم گرفته ام ساعت نزنم

هم همه رقم دایره را دور نزنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 22:5  توسط سعید ملک   | 

تلاش برای تراشیدن دلیل از گرافیک یک واژه : دلنگ 

 

دلی دلی که بخوا نم

لی لی چنان بگیری شدید

سنگ ها کنم از جلوی پا هات

مسیر سیر تو را میسر سراسر کنم

سرم را گرم در تابی کنم که تو شخصن به بدن ات آورده ای

و تبی که مرا به آن تنی کرده ای شخصی تر

گودی که دال های مدیدی فرا کنده ام

نونی که تب ات را تنم کرده ای 

گافی بده که دنگ ام تکمیل

ساعتم بخوابانی و

روال معمول

کنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 20:54  توسط سعید ملک   | 

نانام با انتخاب هوشمندانه ای در نام و شعر و زبان ... و با به کارگیری نوعی از زبان و چیدمان خاص کلمات از کسانی ست که دورادور می خوانمش و هیچ گاه بی تفاوت از کنارش نگذشته ام ... چند ناشعرش را از دوات بخوانید و از این هم می توانید برای وا کردن دوات استفاده کنید ... و آن هم این این ...

شعر معاصر

حالا بند کرد‌ن به زبون
يکی نيس بهشون بگه بُمبِ ساعتی ساعت نيس؛ بُمبه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 20:34  توسط سعید ملک   | 

این که از کجا پرید وسط این همه و

اسمی برای خودش به پا کرد و

صاف رو به روی دنیا سینه اش کرد و

گفت : منم !

من نمی دانم

گرم در کار خودم بودم و روال معمول بود

حتا برای فردا دو ساعت تمام همه ی کار ها را چیده بودم

من ام را گفت و پشت به دنیا کرد

پا ی اسم خودش ایستاد و از میان همه ی ما پرید

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 20:15  توسط سعید ملک   | 

گیج های بلندی از سرش کشیده است

که تا فرق آسمان می کوبد

یکریز دانه های درشت اش تگرگ

قرمبه قرمبه آسمان از سرش کوتاه می آید

نخ های سرت ریخته پخش

چرخ می شوی یکپارچه درگاهی از آسمان هیشه تعطیل است       

دست های کوتاه تو تازه باز گشته است

بلند از گیج های خودت نمی شوی نمی شنوی ؟

برای افتتاح خودت بریده ای

کلنگ نزدی 

و جعیتی غایب را به شام سرت دعوت می کنی هر تگرگ 

دستهای حرامی این گونه قیف مذکور را سر و پا کرده اند

نمی شنوید ؟

 

به باوری که در شعر رسیده ام ، استفاده از زبان خامی ست که هیچ قاعده ای را نمی تابد جز ضوابط ذهنی مولف در همان آن ... آنی که یک نورون در شبکه ی عصبی مولف تحریک شده و جسته و گریخته واژگانی را انتخاب می کند از کجایش نمی دانم . همان واژه های جنینی نخست که جنی شده اند و این جنیت هم در فاصله ی اعصاب حسی ( ذهن ) تا اعصاب حرکتی ( دست ) مولف عارض می شود ... خوشا جنیتی که جنینی تر باشد چه که معادلاتی اگر قرار است برقرار شود روی سفید کاغذ به معادلات ذهنی نخست مانوس تر است .

این تبدیل از فضای معادلات ذهنی به فضای معادلات زبانی هر چه بیشتر ، کمتر باشد ، متن ، شعر تر خواهد بود . در معادلات محض فیزیکی به مانند تبدیل از فضای زمانی به فضای لاپلاسی ست
( خدایش بیامرزد لاپلاس ) شعر های این جن خانه را همیشه لاپلاس معکوس بگیرید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 20:55  توسط سعید ملک   | 

یکی میشه راجر فدرر یکی سهراب شهید ثالث یکی هوشنگ بهارلو یکی بن بست

تلویزیون را نمی شود از امروز کم کرد

یک جن خانه با ژتون های مفت

با کله بری تو و سر از جنوب در بیاوری

روی ابریشم چین نبض صداتو میشه دوخت

دو تا چیزو خیلی دوست داری : سرویس بزنه راجر فدرر

یا نوک اوت بشه جو فریزر

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 19:31  توسط سعید ملک   | 

زیر دنیا را می کشم پایین

تا جز غاله ای باقی بنماند آدم ها را

زیپ آسمان را می کشم بالا

تا برکت از دهان ها بیافتد

و اجرای تعلیق را در بالهای بی دست و پام به تجربه اش بیارزم  

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 20:53  توسط سعید ملک   | 

چشم افتاده توی آتش و زل زل دود می شود

اشکدان خشک اش گرتر می گیرد

گر خوانده زبانه های بلند آتش را

چشم در چشم زبانه دود می کشد

( زل زل گر می کشد ... زبانه از هم بلند می خواند ... سنگ دل کرده زیر آتش و رگ رگ افتاده در جانش ... به زبان چشم می گویاند ... جان اش افتاده به گر گر و آتش زیر سنگ می زند دل ... )

چشمدان اش آتش است و اشکدانش دریا

تر گری که بگیرد زبانه دوچار زل می شوم

دود می دهم چشمانم را

دودمان چشمانم را

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:51  توسط سعید ملک   |