" - می خواهم بخوابم! می فهمی؟
:باشد حتما. کاری ندارم. فقط چند دقیقه می نشینم و نگاه ات می کنم. نگاه که نه. یعنی آن طورها که مثلا بعد و فاصله ی چیزی را بشود تشخیص داد نه. توی این نوری که از پنجره می آید تو یا در واقع نمی آید تو نگاه کردن آن معنی را ندارد. تماشای مژه های روی هم خوابیده ات اصلا یک جور حس کردن است. از بازوها وپاهای نازک ات انگار گرما می زند بیرون. گرما نه آن جور که توی این هوا آدم بدتر کلافه و داغ شود : گرمایی توی دل آدم. جوری که آدم هی بخواهد نگاه ات کند و سیر نشود. "
عاقبت که این کتاب "مردی که گورش گم شد" را نجستم انتشارات چشمه بود انگار ولی هیچ جای انقلاب نبود. و دوباره این " سمت تاریک کلمات " حسین سناپور را دستم گرفتم و الحق که همین داستان "خواب مژه هات" به تمام کتاب اش می ارزد.
۲) نمی دانم چه اصراری دارم که بفهمانمم که "شبح آزادی" بونوئل سینمای خوبی ست. فیلمی که با یک تاخیر ۸ ساله دیدم شاید همان سال ۷۸ اگر می دیدم اش می فهمانستم ام.
۳) در باغ دل ام گرد جنون می ریزی / سرسبزترین گیاه این جالیزی
از ساقه ی تو به آسمان خواهم رفت / ای دوست تو لوبیای سحرآمیزی