تبليغاتX
جن خوانی از روی نت

و ماه نیز، که گاه نیمی از پستانش

 

از شکافِ گریبانِ ابر بیرون می زند،

 

تو را دوباره به آغوشم می آوَرَد:

 

درست وقتی احساسِ پوستت بر پوست

 

و سینه ات بر سینه ام

 

از هوشم می بَرَد؛

 

و، چون خدا، بر من می­تابی باز؛

 

و خاک ها را در من بر باد می دهی؛

 

و آتشم می­زنی؛

 

و آب ها را در من می­یابی باز.

 

تكه هايي از شعر اسماعيل خويي بود كه كجاست ؟ يادم مانده است سال ها پيش ( تمام لذت اندوختن سال ها و سال خوردگي به همين سال ها پيش گفتن اش مي ارزد ) دوستي بند بند استخوان هاي شعر خويي را دوست مي داشت ،‌ به احترام دوست !

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 20:25  توسط سعید ملک   | 

 

 

می شناسید ؟ تمام شعر های شاملو را نقاشی کرد : علی رضا اسپهبد در دور مرد در تهران همین جا .

پشت و روی جلد کتاب های دهه ۵۰ شاملو را شعر کرد و کلاغ پر ... ساده تر از یک اتفاق .

حیف که فرصت نشد و یا نشد توی این فضای مجاز از کارهای محشرش بجویم فقط همین شد .

و عاصی بود مثل فریاد یک آذرخش در این دور .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 21:2  توسط سعید ملک   | 

یادم شده بود که عید امسال عید نداریم چرا که سالی که از ما گذشت عزیزی را خاک سپردیم

 

 که کودکانه های زیادی از مرا هم به خودش برد :

 

خاک و خوراک  

 

خاک اول

 

هوا باب مردن است ، فتح باب بهشت ، دسته دسته حوري و پري  

 

خاک دوم

 

گفته ایم که من بعد باران روی همه ی خاک سپاری های شهر ببارد ،  بوی خاکی که باران
خورده است ، آدم را خوره  تر می کند به مرگ

 

خاک سوم

 

با یک شاخه گلایل صورتی ، چه عکس ماهی شدی پسر

 

خاک چهارم

 

عجیب بوی مورچه می آید ، بزاق مور در دهان بشر  

  

خاک پنجم

 

مرده باد می کند ، بو می گیرد ، لخت در تن اش می افتد ، خون مرده در گل گل تن اش

 کبود اما آن چه که آدم را ول نمی کند ، فکر آن چشم هایی ست که دیگر بار باز نخواهد شد

 

خاک ششم

 

هر بار که با مرده ای راه می روم ، راه نمی روم دورا دور دایره ای می چرخم همه رقم تا عقربی نیش اش بلند و کمرم بزند

 

خاک هفتم

 

مرگ بر مرگ خاطره کرده ام به خودم

راه می روم ، نشسته ام

می نشینم ، راه افتاده ام

تصمیم گرفته ام ساعت نزنم

هم همه رقم دایره را دور نزنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 22:5  توسط سعید ملک   |