و ماه نیز، که گاه نیمی از پستانش
از شکافِ گریبانِ ابر بیرون می زند،
تو را دوباره به آغوشم می آوَرَد:
درست وقتی احساسِ پوستت بر پوست
و سینه ات بر سینه ام
از هوشم می بَرَد؛
و، چون خدا، بر من میتابی باز؛
و خاک ها را در من بر باد می دهی؛
و آتشم میزنی؛
و آب ها را در من مییابی باز.
تكه هايي از شعر اسماعيل خويي بود كه كجاست ؟ يادم مانده است سال ها پيش ( تمام لذت اندوختن سال ها و سال خوردگي به همين سال ها پيش گفتن اش مي ارزد ) دوستي بند بند استخوان هاي شعر خويي را دوست مي داشت ، به احترام دوست !
می شناسید ؟ تمام شعر های شاملو را نقاشی کرد : علی رضا اسپهبد در دور مرد در تهران همین جا .
پشت و روی جلد کتاب های دهه ۵۰ شاملو را شعر کرد و کلاغ پر ... ساده تر از یک اتفاق .
حیف که فرصت نشد و یا نشد توی این فضای مجاز از کارهای محشرش بجویم فقط همین شد .
و عاصی بود مثل فریاد یک آذرخش در این دور .
یادم شده بود که عید امسال عید نداریم چرا که سالی که از ما گذشت عزیزی را خاک سپردیم
که کودکانه های زیادی از مرا هم به خودش برد :
خاک و خوراک
خاک اول
هوا باب مردن است ، فتح باب بهشت ، دسته دسته حوري و پري
خاک دوم
گفته ایم که من بعد باران روی همه ی خاک سپاری های شهر ببارد ، بوی خاکی که باران
خورده است ، آدم را خوره تر می کند به مرگ
خاک سوم
با یک شاخه گلایل صورتی ، چه عکس ماهی شدی پسر
خاک چهارم
عجیب بوی مورچه می آید ، بزاق مور در دهان بشر
خاک پنجم
مرده باد می کند ، بو می گیرد ، لخت در تن اش می افتد ، خون مرده در گل گل تن اش
کبود اما آن چه که آدم را ول نمی کند ، فکر آن چشم هایی ست که دیگر بار باز نخواهد شد
خاک ششم
هر بار که با مرده ای راه می روم ، راه نمی روم دورا دور دایره ای می چرخم همه رقم تا عقربی نیش اش بلند و کمرم بزند
خاک هفتم
مرگ بر مرگ خاطره کرده ام به خودم
راه می روم ، نشسته ام
می نشینم ، راه افتاده ام
تصمیم گرفته ام ساعت نزنم
هم همه رقم دایره را دور نزنم