|
تن دادن به جن خوانی
|
و مملکت آباد است و ترقی نزدیک و ترقه هم زیادی ترکید این مدت. مثلن همین انتخابات که برد و باخت دارد سید جنبه هم داشته باش کمی.
و از بی بی سی فارسی ربنای شجریان پخش شد و از سیمای خودمان نع.
و سینما که اصلن نرفتم و شعر که تعطیل بود و شانه های شاد دنیا در کل تعطیل بود و براهنی ناز حافظ خواند غمگین و از همه مهم تر دل بوشکه ی من قهرمان کرد ماتادورها را .
و منوال بر گذشته است و سبب فیس بوک شد که نوستالوژی ام را عود داد.
۲) امیدوارم که "محاکمه در خیابان" کیمیایی ناب باشد مثل قدیم نه "رییس" باشد نه "حکم"
۳) با یک در گوشی آدم نمی شود آقا ! حالا چه گفتی در آن مقال که گفتنی چه می توانی داشت.
۴) باید که ببینم حتما این CHE را نه بخاطر "گوارا" اش به خاطر "چه" بودن اش.
۵) یک پیشنهاده ی ضمنی : "وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی
۶) این نوار را بردارید و روی سر درد دنیا بگذارید: هر جا که آدم دارد کشته می شود یعنی که ویل دورانت گه خورد : آقای دورانت موقعیت - تمام .
۷) به پیچ و تاب یک پیچک به شکل آخرین میخک به یاد شمعی در رگبار دو سایه در هم بر دیوار
برقص برقص برقص
و ساعت ها همه کوچک تر و تلخ تر می شوند.

و گرم بخواند :
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
...
چه گونه مي شود يك تنه فلسفهاي باستاني شده را به زير كشيد؟
بعد از 150 سال از مرگ كوپرنيك، تازه ادعاي او مبني بر چرخيدن زمين دور خورشيد پذيرفته شد. در قرن 15 يا 16. با چشم غير مسلح آن هم. روي سقف خانه اش گويا سوراخ هايي كرده بود تا مگر حركت ستاره و سياره ها را اين گونه تحليل كند و اين جوري، يك تنه فلسفهي يونانيان را كه شديد باستاني هم شده بود به زير كشيد.
شايد اوضاع دنيا از همان جا به هم ريخت كه ديگر زمين و انسان مركز دنيا نبود.
اين متن خيلي به دقيقهي دهم بازي يونان و سوئد كه درچارچوب رقابتهاي يورو 2008 كه در دهم ژون همين امسال در حال انجام بود، بدهكار است!
كه حالا يك بازي تركيبي. (با تشكر ويژه از جناب خياباني)
و هم چنين آبان،كه مرموزترين ماه سال است اين آبان.
آمريكايي ها آدمهاي اصلن مطمئني نيستند چرا كه اهل دمو كراسي اند.
(با تشكر ويژه از ريدلي اسكات)
چه گونه مي شود داناي كل روايتي بود وقتي كه دست در روايت بسيار است.
بيست دقيقه و سي و چار ثانيه گذشت صفر صفر، برنده بي برنده. (با تشكر ويژه از رضا يزداني)
حزب توده استاد واژه سازي ادبيات سياسي در دهه 50 بود و اين خط امام را كيانوري را وارد ادبيات سياسي كشور كرد و با اضافه شدن يك پيرو به آن، لانه جاسوسي تسخير شد.
يك ضربه سر در بازي هوايي.
شكنجهي قيامت و تابوت اصلن مي دونين چيه؟ (با تشكر ويژه از تحرک متروک)
يك نيمه تمام شد و با برتري محسوسي كه سوئد داشت بازي هم چنان مساوي است.
اين روز ها همه مي دانند (با تشكر ويژه از عليرضا اميرقاسمي و تله ويزيون وزين تپش) كه بازي 90 دقيقه است حتا كسانيكه دستي در روايت و سري در هندسه دارند.
پازولینی آنگونه در Salo فلینی آنگونه در Amarcord و برتولوچی آنگونه در 1900 و البته Conformist سینمای ناب ایتالیا یک جورایی مدیون بنیتو موسولینی است. سلام رومی به جناب " دوچه " برای خلق فضایی آنچنین و سینمایی اینچنین.
Actually, the only anarchy is that of the power
اصلن بي خيال: اگه سه تا سیب داشته باشیم دوتا را برداریم حالا چند تا سیب داریم؟
كجايي آيزنشتاين مرا كات بزني به خودت هر چه مي داني؟

جشنواره ونیز امسال چنان در حال برگزاری ست که "پاریس تگزاس" رییس هیات داوران است. "سازدهنی" از وگاس آمده است و "طعم گیلاس" با شیرین. این میان "خستگی" شاید یک اتفاق باشد که با نگاهی فلسفی و نه اجتماعی از زندگی معاصر هم جنسگرایان ایرانی می گوید. سینمایی که طرز تفکر در عصر حاضر را تغییر داده است. زبانی که خاسته از تصویر است. تصویر رنگ می گیرد چشم هایت را که می بندی و دوست داری که همیشه ببندی و از این آن کنده شوی. اگر شعر از خواستگاهی استعاری ست و جانشینی نشانه هاست که بنیان اش می افکند سینما اما از هم نشینی نشانه ها ست که سر می زند و چه می شود :سینمایی که شاعرانه باشد. سکانس آخر بلوار سانست اثر وایلدر یک شاعرانه ی سینمایی ست که این تازگی ها دیدم و این گروه خشن پکین پا یکی دیگر که در قدیم :( پایک دوست داشتنی پشت قطار فشنگ ... آه آه سته آهسته مرد )
اگر عالی جناب نخل طلا هم این گونه عینک اش را بگیرد

و جناب "تنگنا" این گونه از تنگ ( به فتح ت ) و تنگ ( به ضم ت ) به در رود:

باز سینمای ایران یک چیزی کم دارد اصلن ایران سینمایی ندارد که چیزی کم داشته باشد. فقط به فراخور وقت باید که یکی از آقایان علم کن شود یا برلین یا ونیز.
دنیای اقتصاد امروز مقاله ی تحلیلی ای دارد در خصوص توزیع مدال های المپیکی که در نوع خود جالب است.
۲- مرگ حق است. مرگ بر حق است. مرگ بر مرگ حق است. حق خود مرگ است. بزرگ خاندان من مرد. مرگی آرام بعد از چندین سال زجر. ته چشم ها همه ریخته بود وسط غم . شیراز که همیشه رو بازی می کند با من. شیراز که می روم همیشه یک چیزی برای رو شدن دارد برای من.
۳- " در فرصت میان ستاره ها / شلنگ انداز / رقصی می کنم دیوانه / به تماشای من بیا " عروسی دوستی ست که از سال های ۷۸ دست به دست همه ی شعرهای مرا گشته است. ما با هم ورق خوردیم. همه رقم از ۷۸ تا ۸۷ با هم ورق خوردیم.
نگاه اش می گوید:
... و می خندد.
- می خواهم بخوابم! می فهمی؟
باشد حتما. کاری ندارم. فقط چند دقیقه می نشینم و نگاه ات می کنم. نگاه که نه. یعنی آن طورها که مثلا بعد و فاصله ی چیزی را بشود تشخیص داد نه. توی این نوری که از پنجره می آید تو یا در واقع نمی آید تو نگاه کردن آن معنی را ندارد. تماشای مژه های روی هم خوابیده ات اصلا یک جور حس کردن است. از بازوها وپاهای نازک ات انگار گرما می زند بیرون. گرما نه آن جور که توی این هوا آدم بدتر کلافه و داغ شود : گرمایی توی دل آدم. جوری که آدم هی بخواهد نگاه ات کند و سیر نشود.
عاقبت که این کتاب "مردی که گورش گم شد" را نجستم انتشارات چشمه بود انگار ولی هیچ جای انقلاب نبود. و دوباره این " سمت تاریک کلمات " حسین سناپور را دستم گرفتم و الحق که همین داستان "خواب مژه هات" به تمام کتاب اش می ارزد.
این حباب خاکی کی که بترکد

هر چه که کهنه شود بی خود و بی جهت ارزش مند می شود اما هشت و نیم از هر جهتی ارزشمند است و کهنه هم که باشد چه بهتر. چه سکانسی ست سکانس همه زن ها ی زندگی آقای کارگردان در آن خانه قدیمی که حمام شراب متصلش می کند به کودکی ها و چه محشری ست سکانس آغازین فیلم.
در حاشیه عرض شود که این مهرجویی چه قدر وام دار فلینی ست در همه ی فیلم هایش مخصوصن هامون که وام دار حتا نه مقلد. به قولی: سایه ای از بونوئل و فلینی و کمی عرفان شرقی در حد بر بودن سر تیتر های این نحله فکری در دیمانسیون محدودیت های سینمای ایران می شود: داریوش مهرجویی.
عنوان پست، یکی از دیالوگ های فیلم I Am Legend است كه هيچ ربطي البته به متن ندارد و فقط در انتخاب اول ديدن هشت و نيم و اين فيلم من اين را اول ديدم .
۱- من لباس کار می پوشم عین فیدل کاسترو!
۲- من روش Brute Force را براي شكستن رمزهاي ورود انتخاب كرده ام.
۳- "تس" رومن پولانسکی کاملن معمولی بود.
۴- چند تا DVD دارم از پولانسكي-برتولوچي- وندرس- وايلدر كه اين هفته باید ببینم.
۵- برقراري ارتباط براي شما مشترك گرامي مقدور نمي باشد.
۶- همه چي به كنار مزه خيار رسمي از يه جاي ديگه س.
۷- آقاي ساكت خفه شو!
ناخودآگاه یاد احمد رضا احمدی افتادم. خدا به خیر بگذراند. بلا که همه جوره این روزها می چرخد.
باز شدن پای شعر ناب هم نشین با نام احمدرضا احمدی است در تاریخ شعر معاصر.
شب حزین و من غمین و ره دراز : سال 1341 کتاب شعر طرح از احمدی، آغاز گاه موج شعر ناب می شود در تاریخ شعر معاصر. ایجاد یک فضای ذهنی دور از ذهن و معافیت کلمه از جبر روابط و مناسبات متعین.
در همان سال زبان و فضا را در کتاب آهوان باغ رضا براهنی :
شاخه ها را زده اند / برگ ها را به زمین ریخته اند / و شنیدم که زنی زیر لب اش می گفت : /
" تو گنه کاری ، باد باران زده ی زرد خزان ، تو گنه کاری " /
چه قدر که رضای براهنی آن سال ها به کلمات مجبور و فضاهای ذهنی معهود راضی بود .
سال 1343 روزنامه ی شیشه ای " حرف های تو این ارزش را دارد که به یاد بماند "
مرا نکاوید / مرا بکارید / من اکنون بذری درستکار گشته ام / مرا بر الوارهای نور ببندید / از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید /.../ چشمانم را گل میخ کنید و بر هر دیواری که در انتظار یادگاری کودکی ست بیاویزید /
دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید / تا دستی جدا از تن خویشتن بیابم
و احمدرضااحمدی آن دست غیب را یافته بود .
سال 1350 : افعال عاشقانه با زمان های استعماری صرف نمی شوند را هم احمد رضا ی احمدی جدی گرفت و در من فقط سفیدی اسب را گرفتم، فضا و زبان شعر های احمدی مبتلا به تعهد ی متعهد می شود که هم شعریت خویش را ثابت می کنند و هم روی تعهدی ناب موج بازی می کنند ، شکل حضور کلمات و تشکیل فضا های ذهنی بارور شده از عینیت در این مجوعه تا آن جایی که به دستم رسیده و خوانده ام ناب به معنای خالص کلمه است و این دیگر به تعبیر براهنی در سال های 47 و 48 از شعر احمدی مناجات یک جنین نبود، فریاد اعتراض جنایت بود:
"نیلوفر کنار چوبه ی اعدام گل نداد
شب ، در سخن برادران پایان پذیرفت
پس چراغ را روشن بگذار
کسی در صبح گاه میدان
با چشمی از رنگ های دور
عبور می کند"
و یا
" نه باغی معلق ، نه بویی از پونه ، و نه نقشی بر گلیم
شهر در مذهب خود فرو می رود
و ستون مساجد
در گرد و خاک مه صبح گاهی می لرزد
او خفته است و در ستون فقراتش
خط سرخی به سوی افق
سر باز می کند "
هر چند با به زعم خیلی ها حتا نام کتاب توهین آشکار به فرهنگ و زبان فارسی هم که باشد احمدرضا احمدی نام کوچی نیست. حتا اگر سیاهی اسب را هم بگرید.
هزار پله به دریا مانده است
که من از عمر خود چنین می گویم.
۱- هم برتولوچی را دوباره دیده باشی در آخرین تانگو در پاریس و هم تورناتوره را با ناشناس یعنی که هنوز سینما خوب است و سینمای ایتالیا یک سر و گردن هم بالاتر از همه.
۳- یا شاه ! چراغ ! یا شاه چراغ ! یا احمد بن موسی !
۴- سپهر نازنین کجایی که چند شعر مشتی را ساخته ام که ببینی! عجیب در حال پارویی ! عجیب بی کرانه! مجال یک هم نشینی جانانه هم نمی دهی رفیق!
۶- ندارم چیزی جز یک ۶ و هشت مشتی : چه جوری؟ این جوری! بیا حالا بغلم و ...
۷- شهیار قنبری هم هر چه نباشد ترانه سازی ست که من دوست اش دارم و همین بس.
۸- لطفا مرا بفرمایید که چه گونه یک اسم تبدیل به برند می شود از نوع ایرانی؟
۹- به کنکور نزدیک می شوم و هنوز یادمان نيامده که Sin pi/4 چه قدر از كمان مي شود؟
۱۰- سلطان نداشتی که بدانی یک موجود کوچولوی ۱۱ ماهه چه جوری قرار می برد از تو؟
۱۱- كش دادم كه به يازده برسم اي يازده بوسيدني داري چه قدر : كوچولوي ناز من ۱۱ ماهه شد.
شايد زمين ما ميخ دارد و گرنه چيزهاي بهتري از اين هوا به زمين ما مي آمد! شايد زمينه هاي اين هوا را نداريم! شايد فقط سر ما در هوا ست و پانصد سر سر درگم اي واي اي واي اي واي ... هو هو لا لا روز كنكور هو هو لا لا در فرودگاه هو هو لا لا.
از روي اين http://blog.malakut.org/Sirous-Shamisa-Shahed-bazi.pdf شاهد بازي را برداريد.
۱- یادمان رفته که Sin pi/4 چه قدر می شود؟
۲- : تو را چه می شود آن گاه؟ : کدام گاه؟
۳- بزنی به جاده های شمال و مه بزنی به جنگل و مه بزنی به مه بزنی مه و مه شود حال ات بزنیم ؟
۴- کیم کی دوک هم بد فیلم نمی سازد؟
۵- این Baby TV را از هات برد مگير خدا يا !
۶- شما را نمي دانم اما من يكي كه دارم كم مي آورم از پول.
۸- پانصد سر سر درگم! محسن نامجو را دارم كه دوست مي دارم يا به عبارتي بايد كه دوست داشت.
سالی که با فاراموکس و فارکسیم و فالامین و خلط و حساسیت های پوستی و ریوی و ... نو شود نو شده است دیگر و ۱۴ روز مملکت تعطیل هم به کسی اگر برنخورد ما هم بی خیالیم : خوش به حال سالی که سریال نوروزی آن کار مهران از نوع مدیری آن باشد و دشت ارژن و دریاچه پریشون و غار شاپور و ارم در او و البت که نوآوری و شکوفایی و اتم های شکافته و نشکافته و به شرط چاقو هم در او تر
دو
یک ترانه که خاطره شدنی باشد صدای خوب پشت ترانه که مهم است هیچ اما خود ترانه باید که چیز دیگری باشد، لالایی لای رویایی با صدای محمد نوری آن چیز دیگر را توامان دارد:
سر خونه دلم / لونه غمم / یاد او نشسته
یاد تسمه و تفنگ / قطار فشنگ / مادیون خسته
سر سنگ چشمه ها / توی دره ها / جاده های باریک
در اون شب های بارون / چیک چیک نودون / کوچه های تاریک
لالایی لای لالایی لای / بخواب نقل و نمکدون / بخواب غنچه زمستون
الان پشت شیشه ها / روی چینه ها / گربه هه بیداره
صدای پای فراری / چرخای گاری / پشت دیواره
لالایی لای لالایی لای / بابات گرم شکاره / برات سوغاتی میاره :
کره اسب زین طلا / عروس صحرا / پری بیابون
یال خونی شیرا / روی شونه هاش / افتاده پریشون
لا لا لا گل انار / مانده یادگار / از بابای پیرت
که یک شب به کوه و دشت / رفت و برنگشت / منو کرد اسیرت
براش مهتاب ایوون / مرغ کوهستون / گریه کردن از غم
رو طاق چکمه و شمشیر / زین اسب پیر / مونده غرق ماتم
لالایی لای لالایی لای / بخواب شاخه نیلوفر / بخواب ناز دل مادر
براش دستمال سفید / از سر دستها / پر گرفت و رقصید
آب زیر پل نالید / سر نزد خورشید / شب پره نخوابید.
راستی را سه
ای همه قسط های من در سال جدید !
این عکس روی صفحه اصلی سایت وزارت نیروست. خود گویای طنز نهفته در شعبده ی انرژی هسته ای ملت ایران هست. جالب آنکه چند روز پیش که مونیخ اسپیلبرگ را می دیدم روس ها به شکل مرموزی در همه مناسبات حضور داشتند. طنز تلخ تری که حافظه جمعی ایران فراموش کرده است حضور چپاول گرانه ی روس ها در تاریخ ایران است و بر عکس حضور آمریکایی ها در دوران معاصر ایران معادل با آبادانی و رونق بوده است. همین پارس خودرویی که حالا اسباب بازی ۲۰ سال پیش کره ای ها را به اسم پر افتخارترین خودروساز ایرانی به خورد ملت می دهد در دهه ۴۰ ( البته با نام جنرال موتور ایران ) یکی از با اصالت ترین محصولات شورلت را با نام آریا به مردم می داد و یا شاهین و یا سیمرغ.
و نکته مهم آنکه دولت تصمیم گرفته تا سال ۸۷ بنزین را از سبد سوختی حذف کند. برای این کار نیاز به حداقل ۲۰۰۰ ایستگاه سی ان جی و سالانه تولید ۳ میلیون مخزن سی ان جی می باشد : و ما چه داریم: تجهیزات برای حداکثر نصب ۵۰ ایستگاه سی ان جی و تحریم هیچ غلطی نمی تواند بکند.
گریه می کنی قاطا
Kick The Bucket
نه این که صدا و سیما توی بوقش کرده است ولی یک جورایی برای سینمای ایران غنیمت بود . داشت که
سوررئالی در سینمایش راه می رفت که تازه بود و چون عاصی بود و تند سینمایش درگیر مناسبات
ممنوع اجتماعی می شد . دست کم در سینمای او فریاد بود و عصیان : هنوز در نظرم
آغازین لحظه های قارچ سمی سینمایی ترین لحظه هایی ست که درسینمای ایران دیده ام .
فقط به خاطر اینکه یک روز از خاطره هایم را مدیون او هستم همین
سیگار که می کشید نمی کشید می خورد و راستی نخ هایم بالا زد دوباره فقط موتور ترک داره نه ...
چند شب پيش شبكه ي فرانسوي ARTE يك مستند از سنگسار زنان در ايران نشان مي داد و همزمان با آن در شبكه ي VOA ، مصاحبه اي با عليزاده ي تار زن در مورد نو آوري در موسيقي سنتي ايراني در حال پخش بود ، همه اين ها در حالي بود كه در شبكه هاي داخلي جمهوري اسلامي ايران ، اعترافات ملوانان انگليسي در بوق بود و رضا قرايي و فرزاد موسي خاني همچنان ليفت قدرتي مي زدند و رضا عطاران به شكل بي نظيري جل تر مي شد .از رسانه و جادوي واگيردارش كه بگذري به آقاي ده نمكي شور بزند بالا كه با حضور من درسينما مشكل دارند و اخراجي ها به فروختن بيافتد و سيروس شاملو هم چنان در وبلاگش به ماله كشان ادبيات فارسي فحش بدهد و اين وسط فقط يك بخت نيك كم بود كه آزادي را بلرزاند و اصلن كدام استقلال كدام پيروزي همين امروز 6 عدد سيب را خريدم 2500 تومن و اين كه دست دست عباسي ...
و ماه نیز، که گاه نیمی از پستانش
از شکافِ گریبانِ ابر بیرون می زند،
تو را دوباره به آغوشم می آوَرَد:
درست وقتی احساسِ پوستت بر پوست
و سینه ات بر سینه ام
از هوشم می بَرَد؛
و چون خدا، بر من میتابی باز؛
و خاک ها را در من بر باد می دهی؛
و آتشم میزنی؛
و آب ها را در من مییابی باز.
تكه هايي از شعر اسماعيل خويي بود كه كجاست ؟ يادم مانده است سال ها پيش ( تمام لذت اندوختن سال ها و سال خوردگي به همين سال ها پيش گفتن اش مي ارزد ) دوستي بند بند استخوان هاي شعر خويي را دوست مي داشت ، به احترام دوست !
می شناسید ؟ تمام شعر های شاملو را نقاشی کرد : علی رضا اسپهبد در دور مرد در تهران همین جا .
پشت و روی جلد کتاب های دهه ۵۰ شاملو را شعر کرد و کلاغ پر ... ساده تر از یک اتفاق .
حیف که فرصت نشد و یا نشد توی این فضای مجاز از کارهای محشرش بجویم فقط همین شد .
و عاصی بود مثل فریاد یک آذرخش در این دور .
تلاش برای تراشیدن دلیل از گرافیک یک واژه مثلن دلنگ چه گونه می شود
چاوز توی سمند ... چاوز بغل احمدی نژاد ... چاوز بغل فیدل ...
کجا شد : باریکه ی شیلی، شمش رنج، خارای دست به دست، چه گوارا بود آب
اما ما به غرش طنین انداز سمند در جای جای جهان می اندیشیم
به پاس داشت بازید احمدی نژاد از صدا و سیمای دولت دست به پست شدم ...
ورزش :
وقتی برزیل سه بر یک از فرانسه می بازد یعنی که ما خوب باختیم از ایتالیا سه بر یک
اقتصاد :
۱۴ درصد سود روزانه یعنی به قراری یک میلیون تومان یازده هزار تومان
ادبیات :
نورون های بیش فعال مولف در دسترس نیست لطفن پیغام بگذارید
سینما :
چرا پستچی همیشه دوبار زنگ می زند ... حتا با این عنوان وسوسه کننده وقت نشده این فیلم جک نیکلسون را ببینم ... آن وقت دعوت می کنم شما را به تقاطع و میم مثل مادر
کار :
چیپ های رادیویی و سلول های روبوتیک ... هیج وقت یک بیزنس من نشدم
به باوری که در شعر رسیده ام ، استفاده از زبان خامی ست که هیچ قاعده ای را نمی تابد جز ضوابط ذهنی مولف در همان آن ... آنی که یک نورون در شبکه ی عصبی مولف تحریک شده و جسته و گریخته واژگانی را انتخاب می کند از کجایش نمی دانم . همان واژه های جنینی نخست که جنی شده اند و این جنیت هم در فاصله ی اعصاب حسی ( ذهن ) تا اعصاب حرکتی ( دست ) مولف عارض می شود ... خوشا جنیتی که جنینی تر باشد چه که معادلاتی اگر قرار است برقرار شود روی سفید کاغذ به معادلات ذهنی نخست مانوس تر است .
این تبدیل از فضای معادلات ذهنی به فضای معادلات زبانی هر چه بیشتر ، کمتر باشد ، متن ، شعر تر خواهد بود . در معادلات محض فیزیکی به مانند تبدیل از فضای زمانی به فضای لاپلاسی ست
( خدایش بیامرزد لاپلاس ) شعر های این جن خانه را همیشه لاپلاس معکوس بگیرید .
تلویزیون را نمی شود از امروز کم کرد
یک جن خانه با ژتون های مفت
با کله بری تو و سر از جنوب در بیاوری
روی ابریشم چین نبض صداتو میشه دوخت
دو تا چیزو خیلی دوست داری : سرویس بزنه راجر فدرر
یا نوک اوت بشه جو فریزر