۱) این که چه قدر احمق باید بود برای دیدن یک ثانیه از تولیدات ذهنی آبکی سمت راستی ربطی به این ور و آن ور ندارد ...
۲) امیدوارم که "محاکمه در خیابان" کیمیایی ناب باشد مثل قدیم نه "رییس" باشد نه "حکم"
۳) با یک در گوشی آدم نمی شود آقا ! حالا چه گفتی در آن مقال که گفتنی چه می توانی داشت.
۴) باید که ببینم حتما این CHE را نه بخاطر "گوارا" اش به خاطر "چه" بودن اش.
۵) "وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی تکنیک پرداخته ای دارد که بسیار درگیر می شود با ذهن: سه ساعت مدام پی دی اف بخوانی از روی مانیتور یعنی که گیر داده بد.
۶) این نوار را بردارید و روی سر درد دنیا بگذارید: هر جا که آدم دارد کشته می شود یعنی که ویل دورانت گه خورد : آقای دورانت موقعیت - تمام .
۷) به پیچ و تاب یک پیچک به شکل آخرین میخک به یاد شمعی در رگبار دو سایه در هم بر دیوار
برقص برقص برقص
و ساعت ها همه کوچک تر و تلخ تر می شوند.

و گرم بخواند گیلمور :
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
...
چه گونه مي شود يك تنه فلسفهاي باستاني شده را به زير كشيد؟
بعد از 150 سال از مرگ كوپرنيك، تازه ادعاي او مبني بر چرخيدن زمين دور خورشيد پذيرفته شد. در قرن 15 يا 16. با چشم غير مسلح آن هم. روي سقف خانه اش گويا سوراخ هايي كرده بود تا مگر حركت ستاره و سياره ها را اين گونه تحليل كند و اين جوري، يك تنه فلسفهي يونانيان را كه شديد باستاني هم شده بود به زير كشيد.
چه جوري؟ (با تشكر ويژه از محسن و سعيد پانتر)
شايد اوضاع دنيا از همان جا به هم ريخت كه ديگر زمين و انسان مركز دنيا نبود.
اين متن خيلي به دقيقهي دهم بازي يونان و سوئد كه درچارچوب رقابتهاي يورو 2008 كه در دهم ژون همين امسال در حال انجام بود، بدهكار است!
كه حالا يك بازي تركيبي. (با تشكر ويژه از جناب خياباني)
و هم چنين آبان،كه مرموزترين ماه سال است اين آبان.
دارم فكر مي كنم به دليلي اگر مجبور شوم آدمي را از طبقهي خودم به قتل برسانم، مي توانم؟ قتل به بهانهي طبقاتي مي چربد يا به بهانههاي جنسيتي. يك روش ساده براي اينكه تعلق طبقهي اجتماعي خود را بدانيد، جدولهاي مالياتيست البته براي حقوق بگيران، اين گونه من دقيقن طبقهي متوسطم و افتخار مي كنم كه ماليات ام را هر ماه سر وقت به دولت عزيزم می دهم تا آنهم به كار گيرد در نمی دانم آمريكايي ها آدمهاي اصلن مطمئني نيستند چرا كه اهل دمو كراسي اند.
(با تشكر ويژه از ريدلي اسكات)
آدمهاي 40 ساله چه گونه مي توانند هنوز هم حقوق بگير باشند و هم پايين تنانگي قدري داشته باشند. چه قدر مي شود كه له شد اما هنوز با چرخشهاي هندسي زنانه به فراموشي سپرد همه چيزي را.
- اصلن مي دونين نفرين چيه؟
- نفرين يعني نتوني كه بكني... (با تشكر ويژه از برتولوچي)
چه گونه مي شود داناي كل روايتي بود وقتي كه دست در روايت بسيار است.
از روي همان گونه اي كه بوسيدني دارد، چرخشش!
بيست دقيقه و سي و چار ثانيه گذشت صفر صفر، برنده بي برنده. (با تشكر ويژه از رضا يزداني)
حزب توده استاد واژه سازي ادبيات سياسي در دهه 50 بود و اين خط امام را كيانوري را وارد ادبيات سياسي كشور كرد و با اضافه شدن يك پيرو به آن، لانه جاسوسي تسخير شد.
يك ضربه سر در بازي هوايي.
شكنجهي قيامت و تابوت اصلن مي دونين چيه؟ (با تشكر ويژه از تحرک متروک)
يك نيمه تمام شد و با برتري محسوسي كه سوئد داشت بازي هم چنان مساوي است.
اين روز ها همه مي دانند (با تشكر ويژه از عليرضا اميرقاسمي و تله ويزيون وزين تپش) كه بازي 90 دقيقه است حتا كسانيكه دستي در روايت و سري در هندسه دارند.
هنوز که دیوار میان برلین کشیده و نواخته نشده بود این سیم خاردار شرق را از غرب جدا می کرد...

... و به همین راحتی می شد یا غربی شد یا شرقی.
۲)
پازولینی آنگونه در Salo فلینی آنگونه در Amarcord و برتولوچی آنگونه در 1900 و البته Conformist سینمای ناب ایتالیا یک جورایی مدیون بنیتو موسولینی است. سلام رومی به جناب " دوچه " برای خلق فضایی آنچنین و سینمایی اینچنین.
Actually, the only anarchy is that of the power
اصلن بي خيال : اگه سه تا سیب داشته باشیم دوتا را برداریم حالا چند تا سیب داریم ؟
3)
تدوين تخطي از روزهاي خطي! كجايي آيزنشتاين مرا كات بزني به خودت هر چه مي داني؟

جشنواره ونیز امسال چنان در حال برگزاری ست که "پاریس تگزاس" رییس هیات داوران است. "سازدهنی" از وگاس آمده است و "طعم گیلاس" با شیرین. این میان "خستگی" شاید یک اتفاق باشد که با نگاهی فلسفی و نه اجتماعی از زندگی معاصر هم جنسگرایان ایرانی می گوید. سینمایی که طرز تفکر در عصر حاضر را تغییر داده است. زبانی که خاسته از تصویر است. تصویر رنگ می گیرد چشم هایت را که می بندی و دوست داری که همیشه ببندی و از این آن کنده شوی. اگر شعر از خواستگاهی استعاری ست و جانشینی نشانه هاست که بنیان اش می افکند سینما اما از هم نشینی نشانه ها ست که سر می زند و چه می شود :سینمایی که شاعرانه باشد. سکانس آخر بلوار سانست اثر وایلدر یک شاعرانه ی سینمایی ست که این تازگی ها دیدم و این گروه خشن پکین پا یکی دیگر که در قدیم :( پایک دوست داشتنی پشت قطار فشنگ ... آه آه سته آهسته مرد )
اگر جناب نخل طلا هم این گونه عینک اش را بگیرد:

و جناب "تنگنا" این گونه از تنگ ( به فتح ت ) و تنگ ( به ضم ت ) به در رود:

باز سینمای ایران یک چیزی کم دارد اصلن ایران سینمایی ندارد که چیزی کم داشته باشد. فقط به فراخور وقت باید که یکی از آقایان پرچم کن شود یا برلین یا ونیز.
دنیای اقتصاد امروز مقاله ی تحلیلی ای دارد در خصوص توزیع مدال های المپیکی که در نوع خود جالب است.
۲- مرگ حق است. مرگ بر حق است. مرگ بر مرگ حق است. حق خود مرگ است. بزرگ خاندان من مرد. مرگی آرام بعد از چندین سال زجر. ته چشم ها همه ریخته بود وسط غم . شیراز که همیشه رو بازی می کند با من. شیراز که می روم همیشه یک چیزی برای رو شدن دارد برای من.
۳- " در فرصت میان ستاره ها / شلنگ انداز / رقصی می کنم دیوانه / به تماشای من بیا " عروسی دوستی ست که از سال های ۷۸ دست به دست همه ی شعرهای مرا گشته است. ما با هم ورق خوردیم. همه رقم از ۷۸ تا ۸۷ با هم ورق خوردیم.
نگاه اش می گوید: ...
... و می خندد.
" - می خواهم بخوابم! می فهمی؟
:باشد حتما. کاری ندارم. فقط چند دقیقه می نشینم و نگاه ات می کنم. نگاه که نه. یعنی آن طورها که مثلا بعد و فاصله ی چیزی را بشود تشخیص داد نه. توی این نوری که از پنجره می آید تو یا در واقع نمی آید تو نگاه کردن آن معنی را ندارد. تماشای مژه های روی هم خوابیده ات اصلا یک جور حس کردن است. از بازوها وپاهای نازک ات انگار گرما می زند بیرون. گرما نه آن جور که توی این هوا آدم بدتر کلافه و داغ شود : گرمایی توی دل آدم. جوری که آدم هی بخواهد نگاه ات کند و سیر نشود. "
عاقبت که این کتاب "مردی که گورش گم شد" را نجستم انتشارات چشمه بود انگار ولی هیچ جای انقلاب نبود. و دوباره این " سمت تاریک کلمات " حسین سناپور را دستم گرفتم و الحق که همین داستان "خواب مژه هات" به تمام کتاب اش می ارزد.
۲) نمی دانم چه اصراری دارم که بفهمانمم که "شبح آزادی" بونوئل سینمای خوبی ست. فیلمی که با یک تاخیر ۸ ساله دیدم شاید همان سال ۷۸ اگر می دیدم اش می فهمانستم ام.
۳) در باغ دل ام گرد جنون می ریزی / سرسبزترین گیاه این جالیزی
از ساقه ی تو به آسمان خواهم رفت / ای دوست تو لوبیای سحرآمیزی
این حباب خاکی کی که بترکد ...

بابا ! پروانه ام را نگاه کن(۱)

" هشت و نیم " فلینی را دوباره دیدم و این دوباره دیدن ها در زمان های مختلف چه تاویل های جدیدی را می گشاید. تاويل بايد كه متغير با زمان باشد تا متن همچنان به زندگي اش ادامه دهد.نمونه برداري ازيك سيگنال متغير با زمان به شما نمونه اي از آن سيگنال را در همان زمان مي دهد و در آخر اين جمع نمونه هاست كه به رسيدن به يك مقدار موثر منتهي مي شود. اگر معادل سازي كنيم با يك متن كه مجموع سيگنال هاي زيبا شناختي يك اثر است مقدار موثر ( معناي غايي ) يك اثر هيچ گاه به دست نمي آيد چرا كه زمان نامتناهي ست و مجموع تاويل ها بي نهايت.
" هشت و نیم " چنان از هم گسیختگی ذهنی آقای کارگردانی را به نمایش می گذارد که تمام کاراکترها گویی در سیرکی جمع شده و برای ایشان و ما البته اجرا می کنند. مرور ذهنی کارگردان در قالب یک سیرک و یا اجرای یک سیرک در قالب ذهن کارگردان این چیزی ست که ما می بینیم و البته یک آلارم جدی برای هر مولف چه سینما چه هر چه که باشد: تالیفات ذهنی بی هیچ پرده ای باید که به زبان آید که در غیر این صورت مرگ مولف قبل از تولید متن اتفاق افتاده است.
هر چه که کهنه شود بی خود و بی جهت ارزش مند می شود اما هشت و نیم از هر جهتی ارزشمند است و کهنه هم که باشد بهتر. چه سکانسی ست سکانس همه زن ها ی زندگی آقای کارگردان در آن خانه قدیمی که حمام شراب متصلش می کند به کودکی ها و چه محشری ست سکانس آغازین فیلم.
در حاشیه عرض شود که این مهرجویی چه قدر وام دار فلینی ست در همه ی فیلم هایش مخصوصن هامون که وام دار حتا نه مقلد. به قولی: سایه ای از بونوئل و فلینی و کمی عرفان شرقی در حد بر بودن سر تیتر های این نحله فکری در دیمانسیون محدودیت های سینمای ایران می شود: داریوش مهرجویی.
۱) یکی از دیالوگ های فیلم I Am Legend كه هيچ ربطي البته به متن ندارد و فقط در انتخاب اول ديدن هشت و نيم و اين فيلم من اين را اول ديدم .