تبليغاتX
جن خوانی از روی نت

المپیک امسال چین هر چه با شکوه تر که برگزار می شد آتش جنگ گرج و روس شعله ورتر. این کمدی مسخره هر چار سال بار جهان را تماشایی می کند سراپا. اما کاروان المپیک ایران و حواشی آن بسیار مسخره تر از یک کمدی ست:

۱- تختی با یک طلا و دو نقره بهترین ورزشکار المپیکی ایران است و اگر رضازاده هم امسال یک ضرب تمام دنیا را بالای سرش می برد از تختی هم بالا می زد اما آیا رضا زاده می توانست الگوی المپیکی مناسبی برای جمهوری اسلامی ایران باشد؟ آیا کسی مهدی نصیری و عسگری محمدیان را به شفافی تختی می شناسد؟ رضا زاده قربانی شد و آن برنامه مزخرف کولاک که اشکش را درآورد فاتحه ای بود بر رضازاده. هنوز یک ضرب تمام دنیا را بالای سرش می برد در آتن : چشم هایم را که می بندم.

۲- یک خط شناگر اسراییلی و چندین خط آنسوتر شناگر ایرانی اما درست قبل از مسابقه بیماری فتق به سراغش می آید. میر اسماعیلی در آتن خوش شناس بود که به یک اسراییلی خورد چرا که چهار سال تمام قهرمانی پوشالی ای را یدک کشید که گند آن در پکن بالا آمد.

۳- سوریان ۳ سال پیاپی طلای جهان و در المپیک هیچ. اگر هم به برنز می رسید ارزشمند بود اما گویا مدیران ورزش جمهوری اسلامی ایران به ارزشمندی این برنز اعتقادی نداشتند. از این پس سوریان بنویسید و شوریان بخوانید و چه همتی می خواهد این جوان ازرشمند را دوباره برگرداندن به اوج.

۴- هر چه در المپیک مدال گرفتیم در کشتی و وزنه برداری و تکواندو بوده است و این بیم می رود که این رشته ها در دوره های بعدی المپیک حذف شوند. ورزشی که تماشاچی نداشته باشد حمایت اسپانسر را کم رنگ می کند و این یعنی فلسفه ی صنعت ورزش.

اما بالواقع روی ساعی بسیار امیدوارم. شما هم باشید.چشم هایم را که می بندم :

حاشیه های یک سفر

۶ فروند هواپیمای ایران ایر تور زمین گیر شده است. ۴۸ پرواز لغو می شود و یک سفر که از ۲ ماه پیش برنامه ریزی کردی به آب خوردنی هوا می شود. حالا می ماند یک سفر مارکوپلویی در جاده هایی که هیچ گاه نمی رسند. باید سرت بیاید تا بدانی! دادت را کجا بکشی تا کشدار نشود قضیه.

این روزها همه اگر دست در دست هم برنامه ریزی کنند یک بشکن غیب کافی ست همه چیز به هم ریزد. کی که بشکن آخرت را بزنی رفیق ...     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 1:7  توسط سعید ملک   | 

دخترم چند روزی می شود که به این چهره نمکی هوگو چاوز نگاه می کند و می خندد. نه آن طور که کودکانه. بسیار عمیق تر. چنان می خندد که تکه ی اعتماد را کنده ایم و هر وقت که بی قرار می شود نشان اش که بدهی تمام بی قراری اش را انگار که می بری. می خندد از عمیق که گویی دارد دلقکی ابدی را نگاه می کند و نه با چشم سر و نه حتا به خاطر هوگو چاوز بودن اش.

نگاه اش می گوید: ...

 

... و می خندد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 17:32  توسط سعید ملک   | 

۱)

" - می خواهم بخوابم! می فهمی؟

:باشد حتما. کاری ندارم. فقط چند دقیقه می نشینم و نگاه ات می کنم. نگاه که نه. یعنی آن طورها که مثلا بعد و فاصله ی چیزی را بشود تشخیص داد نه. توی این نوری که از پنجره می آید تو یا در واقع نمی آید تو نگاه کردن آن معنی را ندارد. تماشای مژه های روی هم خوابیده ات اصلا یک جور حس کردن است. از بازوها وپاهای نازک ات انگار گرما می زند بیرون. گرما نه آن جور که توی این هوا آدم بدتر کلافه و داغ شود : گرمایی توی دل آدم. جوری که آدم هی بخواهد نگاه ات کند و سیر نشود. "

عاقبت که این کتاب "مردی که گورش گم شد" را نجستم انتشارات چشمه بود انگار ولی هیچ جای انقلاب نبود. و دوباره این " سمت تاریک کلمات " حسین سناپور را دستم گرفتم و الحق که همین داستان "خواب مژه هات" به تمام کتاب اش می ارزد.  

۲) نمی دانم چه اصراری دارم که بفهمانمم که "شبح آزادی" بونوئل سینمای خوبی ست. فیلمی که با یک تاخیر ۸ ساله دیدم شاید همان سال ۷۸ اگر می دیدم اش می فهمانستم ام.   

۳) در باغ دل ام گرد جنون می ریزی / سرسبزترین گیاه این جالیزی

    از ساقه ی تو به آسمان خواهم رفت / ای دوست تو لوبیای سحرآمیزی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 22:12  توسط سعید ملک   | 

 

این حباب خاکی کی که بترکد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 22:44  توسط سعید ملک   | 

بابا ! پروانه ام را نگاه کن(۱)

" هشت و نیم " فلینی را دوباره دیدم و این دوباره دیدن ها در زمان های مختلف چه تاویل های جدیدی را می گشاید. تاويل بايد كه متغير با زمان باشد تا متن همچنان به زندگي اش ادامه دهد.نمونه برداري ازيك  سيگنال متغير با زمان به شما نمونه اي از آن سيگنال را در همان زمان مي دهد و در آخر اين جمع نمونه هاست كه به رسيدن به يك مقدار موثر منتهي مي شود. اگر معادل سازي كنيم با يك متن كه مجموع سيگنال هاي زيبا شناختي يك اثر است مقدار موثر ( معناي غايي ) يك اثر هيچ گاه به دست نمي آيد چرا كه زمان نامتناهي ست و مجموع تاويل ها بي نهايت.

" هشت و نیم " چنان از هم گسیختگی ذهنی آقای کارگردانی را به نمایش می گذارد که تمام کاراکترها گویی در سیرکی جمع شده و برای ایشان و ما البته اجرا می کنند. مرور ذهنی کارگردان در قالب یک سیرک و یا اجرای یک سیرک در قالب ذهن کارگردان این چیزی ست که ما می بینیم و البته یک آلارم جدی برای هر مولف چه سینما چه هر چه که باشد: تالیفات ذهنی بی هیچ پرده ای باید که به زبان آید که در غیر این صورت مرگ مولف قبل از تولید متن اتفاق افتاده است.

هر چه که کهنه شود بی خود و بی جهت ارزش مند می شود اما هشت و نیم از هر جهتی ارزشمند است و کهنه هم که باشد بهتر. چه سکانسی ست سکانس همه زن ها ی زندگی آقای کارگردان در آن خانه قدیمی که حمام شراب متصلش می کند به کودکی ها و چه محشری ست سکانس آغازین فیلم.

در حاشیه عرض شود که این مهرجویی چه قدر وام دار فلینی ست در همه ی فیلم هایش مخصوصن هامون که وام دار حتا نه مقلد. به قولی: سایه ای از بونوئل و فلینی و کمی عرفان شرقی در حد بر بودن سر تیتر های این نحله فکری در دیمانسیون محدودیت های سینمای ایران می شود: داریوش مهرجویی.

 ۱) یکی از دیالوگ های فیلم I Am Legend كه هيچ ربطي البته به متن ندارد و فقط در انتخاب اول ديدن هشت و نيم و اين فيلم من اين را اول ديدم .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 21:52  توسط سعید ملک   | 

۱- من لباس کار می پوشم عین فیدل کاسترو!

۲- من روش Brute Force را براي شكستن رمزهاي ورود انتخاب كرده ام.

۳- "تس" رومن پولانسکی کاملن معمولی بود.                                                             

۴- چند تا  DVD‌ دارم از پولانسكي-برتولوچي- وندرس- وايلدر كه آخر اين هفته خواهم ديد: چه مي شود كرد من عامي ترين هنر را دوست دارم نه كنسرت ۳۰ هزار توماني لطفي تار زن را. به يكي گفتند چرا سه تار ساز تخصصي شماست؟ گفت: چون كه ارزون ترين سازه.  

۵- برقراري ارتباط براي شما مشترك گرامي مقدور نمي باشد.

۶- همه چي به كنار مزه خيار رسمي از يه جاي ديگه س.

۷- آقاي ساكت خفه شو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 20:21  توسط سعید ملک   | 

 

 

                                       

 

مطلب زیر از وبلاگ قدیمی ست که داشتم. ناخود یاد احمد رضا احمدی افتادم. خدا به خیر بگذراند. بلا که همه جوره این روزها می چرخد.

 

باز شدن پای شعر ناب هم نشین با نام احمدرضا احمدی است در تاریخ شعر معاصر.

شب حزین و من غمین و ره دراز : سال 1341 کتاب شعر طرح از احمدی، آغاز گاه موج شعر ناب می شود در تاریخ شعر معاصر. ایجاد یک فضای ذهنی دور از ذهن و معافیت کلمه از جبر روابط و مناسبات متعین.

در همان سال زبان و فضا را در کتاب آهوان باغ رضا براهنی :

شاخه ها را زده اند / برگ ها را به زمین ریخته اند / و شنیدم که زنی زیر لب اش می گفت : /

" تو گنه کاری ، باد باران زده ی زرد خزان ، تو گنه کاری " /

چه قدر که رضای براهنی آن سال ها به کلمات مجبور و فضاهای ذهنی معهود راضی بود .

 

سال 1343 روزنامه ی شیشه ای  " حرف های تو این ارزش را دارد که به یاد بماند "

مرا نکاوید / مرا بکارید / من اکنون بذری درستکار گشته ام / مرا بر الوارهای نور ببندید / از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید /.../ چشمانم را گل میخ کنید و بر هر دیواری که در انتظار یادگاری کودکی ست بیاویزید /

 

دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید / تا دستی جدا از تن خویشتن بیابم

و احمدرضااحمدی آن دست غیب را یافته بود .

 

سال 1350 : افعال عاشقانه با زمان های استعماری صرف نمی شوند را هم احمد رضا ی احمدی جدی گرفت و در من فقط سفیدی اسب را گرفتم، فضا و زبان شعر های احمدی مبتلا به تعهد ی متعهد می شود که هم شعریت خویش را ثابت می کنند و هم روی تعهدی ناب موج بازی می کنند ، شکل حضور کلمات و تشکیل فضا های ذهنی بارور شده از عینیت در این مجوعه تا آن جایی که به دستم رسیده و خوانده ام ناب به معنای خالص کلمه است و این دیگر به تعبیر براهنی در سال های 47 و 48 از شعر احمدی مناجات یک جنین نبود، فریاد اعتراض جنایت بود:

"نیلوفر کنار چوبه ی اعدام گل نداد

شب ، در سخن برادران پایان پذیرفت

پس چراغ را روشن بگذار

کسی در صبح گاه میدان

با چشمی از رنگ های دور

عبور می کند"

 

و یا

 

 " نه باغی معلق ، نه بویی از پونه ، و نه نقشی بر گلیم

شهر در مذهب خود فرو می رود

و ستون مساجد

در گرد و خاک مه صبح گاهی می لرزد

او خفته است و در ستون فقراتش

خط سرخی به سوی افق

سر باز می کند "

 

هر چند با به زعم خیلی ها حتا نام کتاب توهین آشکار به فرهنگ و زبان فارسی هم که باشد احمدرضا احمدی نام کوچی نیست. حتا اگر سیاهی اسب را هم بگرید.

 

هزار پله به دریا مانده است

که من از عمر خود چنین می گویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 22:52  توسط سعید ملک   | 

 

به رو                         به روی

              آينه ايستاد

زنی شبیه تو

اصلن خود شبیه تو

شبیه خودت که می خندی

چالی شبیه روی گونه هات

               ايستاد

چیلیت که دوست خواهم داشت را بیاور

چالیت که خواهی دوست را پر کنم

این چاله های چوله ات را هم پر کنم

               ايستاد

کم قصه کنم

آینه به درازا خواهد برد قصه را دو تا   سه تا   

زنی شبیه تو در راز است

اصلن خود شبیه تو راز های دراز است

آینه ای که تمام قد به رازها آلوده است

            ايستاد

این گونه های چال ات را مکن چوله های همه گونه ات را هم مکن

چیلیت که سر می رود از هم گشاد مکن یعنی هم نخند

دراز قصه می شود کم کم

آینه وا می شود کم کم

در چوله های پر رازت

گونه گونه چال می شوم کم کم

     آينه با تمام قد ايستاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 20:30  توسط سعید ملک   | 

 ۱- هم برتولوچی را دوباره دیده باشی در آخرین تانگو در پاریس و هم تورناتوره را با ناشناس یعنی که هنوز سینما خوب است و سینمای ایتالیا یک سر و گردن هم بالاتر از همه.  

۲- مدیران آینده نظام از هم اکنون صرف شده اند: مبارک است آقای مسیح مشهدی تفرشی ۲۷ ساله مدیریت عاملی پارس خودرو ( اولین خودرو ساز ایرانی ) و البته دولت مهر حال ما را نیز مستمر بفرما.

۳- یا شاه ! چراغ ! یا شاه چراغ ! یا احمد بن موسی !

۴-  سپهر نازنین کجایی که چند شعر مشتی را ساخته ام که ببینی! عجیب در حال پارویی ! عجیب بی کرانه! مجال یک هم نشینی جانانه هم نمی دهی رفیق!

۵- در حال نظاره ی یک فروپاشی جانانه ام چه دیدنی: آه ای صنعت بی حمایت از جنس ایرانی! ویرانی!

۶- ندارم چیزی جز یک ۶ و هشت مشتی : چه جوری؟ این جوری! بیا حالا بغلم و ...

۷- شهیار قنبری هم هر چه نباشد ترانه سازی ست که من دوست اش دارم و همین بس.

۸- لطفا مرا بفرمایید که چه گونه یک اسم تبدیل به برند می شود از نوع ایرانی؟

۹- به کنکور نزدیک می شوم و هنوز یادمان نيامده که Sin pi/4 چه قدر از كمان مي شود؟

۱۰- سلطان نداشتی که بدانی یک موجود کوچولوی ۱۱ ماهه چه جوری قرار می برد از تو؟

۱۱- كش دادم كه به يازده برسم اي يازده بوسيدني داري چه قدر : كوچولوي ناز من ۱۱ ماهه شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 23:26  توسط سعید ملک   | 

 

1- هم مدير عامل سايپا باشي و هم مدير عامل پارس خودرو هم عضو هيات مديره فدراسيون تيراندازي و هم دانشجوي دكتراي دانشگاه علامه : شايد ما نمي توانيم يا من يا تو ! شايد زمين ما ميخ دارد و گرنه چيزهاي بهتري از اين هوا به زمين ما مي آمد! شايد زمينه هاي اين هوا را نداريم! شايد فقط سر ما در هوا ست و پانصد سر سر درگم اي واي اي واي اي واي ... هو هو لا لا روز كنكور هو هو لا لا در فرودگاه هو هو لا لا.

2- از روي اين  http://blog.malakut.org/Sirous-Shamisa-Shahed-bazi.pdf شاهد بازي را برداريد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 22:51  توسط سعید ملک   |